محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

890

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

شود . پس راى چنان ديد كه حرب كند . كس فرستاد و از ملك ديلمان يارى خواست . و او ده هزار مرد بفرستاد ، و اصفهبد حرب را بياراست . و خبر به يزيد مهلَّب شد . خداش را و پسر خويش را با بيست هزار مرد به يارى مدرك فرستاد . و اسفهسلار اصفهبد بيامد نامش سليمان ، و هر دو گروه به يك ديگر رسيدند و حربى كردند سخت . و محمّد بن عبد الرّحمن بن ابى سبره پيش سپاه مسلمانان حرب همى كرد . و مهترى از گروه ديلم پيش آمد و مبارز خواست . پسر ابو سبره پيش او شد و با او حرب كرد . و ديلمان از سر كوه تير و زوبين روان كردند و سنگ همى انداختند . و مسلمانان بر كوه نتوانستند شدن . بازگشتند و پيش يزيد بن مهلَّب آمدند . و لشكر اصفهبد راهها و دره ها بر مسلمانان فرو گرفتند . پس ملك طبرستان نامه نوشت به مرزبان ، ملك گرگان ، و گفت بايد كه آن مردمان را كه از گروه يزيد بن مهلَّباند بكشى ، و آن لشكر كه پيش او برده بودى برگيرى و بيايى ، و راه بر يزيد به بازگشتن فروگيرى . ملك گرگان همچنان كرد و از آن مسلمانان كه با اسد بن عبد الله به گرگان بودند ، و ايشان چهارهزار مرد بودند ، خلقى را بكشت و گروهى بماندند و به يكسو شدند و آنجا همى بودند تا يزيد بازگشت ، و اين خبر به يزيد آمد . سخت تافته شد و حيّان نبطى را بخواند . و اين حيّان ديلم بود ، و او را نبطى از آن گفتندى كه لال بود و هيچ عبارت نداشت ، و ليكن به راى نيك بود . و يزيد پيش از اين او را بيازرده بود ، او را گفت : يا با معمرى ، من با تو بدى كردم و ترا آن بارها پديد آمد ، از نصيحت مسلمانان تو دانى كه چه خبر آمده است از گرگان . و اين مردمان راهها بگرفته اند ، از بهر خداى و از بهر مسلمانى كارى بكن و بنگر تا صلح توانى كردن ميان ما و اصفهبد . گفت : سمعا و طاعة . پس حيّان برنشست و پيش اصفهبد شد و او را گفت : اگر چه من بر دين اسلامم ، اصل من و تو يكى است و من ترا ناصحم و صلاح تو دوستتر دارم كه از آن يزيد . و ميان او و ميان تركان من صلح افگندم و ايشان نصيحت من بپذيرفتند ، تو نيز بپذير و نگر كه غرّه نشوى كه او به هزيمت شد و بر مسلمانان دست يافتى . دانم كه تو پاى او ندارى ، و با لشكر سليمان بن عبد الملك . و يزيد كس فرستاد و مدد همى